ریحانه نفس مامان و بابا
خاطرات ریحانه خانم همراه مامان و بابا تا زمانی که خود دخترم بتونه بنویسه
115
تاريخ : سه شنبه 28 آذر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

چند وقته که وقتی صدای اذان رو می شنوی یا ایینکه من یا بابایی نماز می خونیم شما هم مشغول به عبادت می شی راستی یادم اومد که یکبار بعد از پخش شدن صدای اذان مستقیم رفتی سراغ دستشویی و وضو گرفتی الانم که دارم می نویسم باورم نمی شه که اینقدر قشنگ وضو گرفتی ای کاش عکس می گرفتم ولی اونقدر سریع اتفاق افتاد که مجال عکاسی نداشتم




بازدید : 320 مرتبه | موضوع : خاطرات
114
تاريخ : سه شنبه 28 آذر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

شنبه ٢٥ آذر اولین برف بارید شب قبل اسمون سرخ بود و کمی بارش بارون بود اما وقتی رسیدیم دانشگاه و از سرویس پیاده شدیم دیدیم ای دل غافل چه برف و بورانی تو هم که کلی ذوق کردی آخه اولین بار بود که برف می دیدی چون پارسال ٥/١ بودی  همیشه توی بغلم خواب بودی تا مهد خلاصه ٢ روز پشت هم برف اومد البته فقط مناطق شمالی شهر شامل لطف الهی شده بود خدارو شکر .




بازدید : 354 مرتبه | موضوع : یادداشت روزانه
113
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

دیشب که بابایی اومد شما مثل همیشه شروع کردی به شیرین زبونی و یه موضوع عجیب رو مطرح کردی مامان حالش بد بود تو هم نبودی من بردمش دکتر دلشو برید وایجوری ایجوری کرد با دستت به شکمت اشاره می کردی و فشار می دادی بعد بابا منو نگاهی کرد پرسید که حقیقت داره منم با اشاره گفته نه والا خلاصه تا چند دقیه کلی داستان از ماجرای مریضی دوست مامان هستی و مریضی مامان محیا برام تعریف کردی دیگه حقیقتا دلم شور افتاد و گفتم شاید کسی خدایی ناکرده حال نداره و تو کلاس بیان شده . امروز صبح از خاله منظر موضوع رو پرسیدم گفته شما یه دوست جدید داری به نام النا که با هم خاله بازی می کنید و نقش مادر و دختر رو زیاد بازی می کنید.و این موضوع یکی از بازی هاتونه خیلی دوست دارم این النا جون رو ببینم

من جیگرتو برم با این بازیهات




بازدید : 312 مرتبه | موضوع : یادداشت روزانه
112
تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

اگه اشتباه نکنم و درست یادم باشه اواخر ابان بود که رفتیم شمال چهار شنبه شب راه افتادیم و نیمه های شب رسیدیم. شما تو ماشین یعد از اینکه لقمه های کتلتی که مامان جون(مامان بزرگ زیور) برات درست کرده بود خوردی خوابیدی حدود ساعت چهار صبح بود که رسیدیم و نفس مامان رفت ج ی ش کرد و دوباره خوابید صبح از صدای پرنده ها(اردک مرغ خروس غاز) بیدار شدی و خوشحال بودی و تا ته باغ رفتی منم از فرصت استفاده می کردم و یه تخم مرغ محلی آب پز و یه لیوان شیر گاو تازه می اوردموهمونجا می دادم به خوردت( این کار هر ٢ روز اقامتمون بود) بعد هم که می امدی داخل خونه با ما لقمه می خوردی . خداییش هوا عالی بود من با خودم کلی لباس گرم و بافتنی برده بودم اما هیچ کدومش استفاده نشد و حتی بعضی از روزها بازیرپوشت می گشتی روز اول برای ظهر مامانی ناهار پخت برای آقا جون(پدر بابایی) خیرات کرد اخه نزدیک به سالگرد فوتشون بود و تو هم همراه عمه جون برای توزیع غذا ها می رفتی و یکی از همسایه ها برات از باغشون گل چید و تو خیلی ذوق کرده بودی

خلاصه ما ٢ روز شمال بودیم و تو خیلی خانم بودی و همه جوره با من همکاری می کردی تمام اولین ها رو امسال تجربه کردی برای اولین بار دریا رفتی کلی اب بازیو خوشحالی، برای اولین بار سوار تله کابین شدی برای اولین بار واویشگا خوردی برای اولین باز از نزدیک گاو و غاز و اردک دیدی و... رفتیم زیارت استانه اشرفیه و میگفتی رفتیم مشهد الهی من قربونت برم که اینقدر خانمی ایشالا قسمت بشه و با هم بریم دوباره .




بازدید : 304 مرتبه | موضوع : خاطرات
111
تاريخ : شنبه 27 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا



ادامه مطلب...

بازدید : 325 مرتبه | موضوع :
110
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم .

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود .

دریافتم که کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ، نمی شود به همین سادگی .....

کاش نه میدویدم نه غصه میخوردم فقط او را میخواندم !!!!....

سلام 

دیروز بچه همسایه امده بود خانه ما( پارمیس ) وبا تو بازی میکرد متوجه شدم چقدر فرق دارد یه بچه ای که تو مهد بزرگ میشه با یه بچه ای که توی خونه بزرگ میشه ،کارهایی که تو میکردی زمین تا زیر زمین فرق داشت با کارهای اون ،واقعاً خیلی مهربونی همون طور که خاله میگه خیلی خیلی مهربونی ،قربون اون کله ...برم.راستی مامان می خواست بخاطر عید غدیر شیرینی بده مهد خدا کنه یادش نرفته باشه.

سادات که میوه های باغ فدک اند                                      زیبا و قشنگ و خوشگل و بانمک اند

هستند ستاره ی سماوات ولا                                            هرچند زیادند ولی باز تک اند

سلامتی سادات صلوات پیشاپیش عید غدیر مبارک



ادامه مطلب...

بازدید : 391 مرتبه | موضوع :
108
تاريخ : يکشنبه 7 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا

مامان جون عاشقتم خیلی خانم شدی صبح ها دیگه بی بهانه می ری داخل مهد شب ها هم با ٢ تا قصه و یک لیوان اب راحت می خوابی البته این ٢ شب گذشته کمی بد خوابیدی اونهم به خاطر سرماخوردگیته که البته رو به بهبوده فقط یه مشکلی که هست موقع خواب باید یه ٢ جین لباس تنت کنم تا از سرما غر نزنی چون از پتو خوشت نمییاد با اینکه برات یه پتوی خوشگل سیندرلا خریدیم اما بازم بی میلی نفسم تو دنیای من و بابایی هزار تا بوس ماچ




بازدید : 305 مرتبه | موضوع : یادداشت روزانه
109
تاريخ : يکشنبه 7 آبان 1391 | نویسنده : مامان و بابا

دیروز دخترم را به قربانگاه بردم ، قربانی دخترم موهای زیبای سرش بود بالاخره ریحانه جون راضی شد موهاشو بزنم هم یه هوایی بخوره و هم یه تغییر دکور .دیروز باهم رفتیم یه عالمه ببعی  دیدیم ورفتیم جشن عید قربان و بعد خرید کردیم و زیر بارون خیس شدیم .

انقدر بزرگ شدی که به مامان برای رفتن به جایی اجازه میدی و میگی برو اجازه دادم  و یا ازت پرسیدم فردا بری مهد خاله بهت چی میگه گفتی میگه وای وای... موهات کو  ویا بهت گفتم کچل جواب دادی من مو دارم در صورتی که ما در مورد صحبت خاله و کلمه کچل چیزی نگفته بودیم بهت گفتم موهاتو زدی بری سربازی گفتی نه میخوام برم مشهد با قطار .

حتما به ادامه مطلب سر بزنید



ادامه مطلب...

بازدید : 379 مرتبه | موضوع :
89
تاريخ : شنبه 22 مهر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

عزیز دلم یه موقع فکر نکنی که دوران کودکی بدون شادی و مهمانی و بازی داشتی نه عزیزکم تو هم پارک میری هم مهمانی و هم خرید هر چیز یکه بخواهی و... هر روزت پر از خاطره و حرف های شیرینیت، برات بگم که ٨٠در صد مکالمه من و بابایی راجب تو و لحظات زیبای تو هست اما مشغله کاری مامان زیاده و کمی هم تنبل توی ثبت خاطرات مصور شما حالا هم چند تا عکسی که توی گوشیم دارم برات می ذارم راستی اینم بگم که کیفیت گوشیم خیلی کمه و بابایی هم فعلا قصد خرید دوربین جدید نداره.

 ادامه مطلب را ملاحظه فرمایید.



ادامه مطلب...

بازدید : 400 مرتبه | موضوع : خاطرات
106
تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 | نویسنده : مامان و بابا

هر کسی رو می تونستم دوست داشته باشم .......

                       اگر دوست داشتن رو از تو آغاز نمی کردم......!

ریحانه جان داری بزرگ میشی حالا برام آرزوست که دقیق تعریف کنی از مهد از اون روزی را که خاله برای ما می نویسه ( امروز ٥ بار سرویس رفته ) برای ما چنین اتفاقی تا حالا نیافتاده و دیگر چیزها و مانند (خوردن بیش از ٧ نوع میوه در یک روز) و.... و اتفاقات روز مره دیگر،




بازدید : 301 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
ریزش

ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

كد هاي زيبا سازي

ریزش

ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

كد هاي زيبا سازي